تبليغاتX
دربرابرآینده

دربرابرآینده

دلنوشته های روزانه

شده انقد داغ باشید که گونه هایتان گل بیندازد...و تمام تنتان مثل ظهرهای تابستان آتشی باشد..شده هرچقد لیوان های آب را سربکشید فایده نداشته باشد..و ته گلویتان خشک باشد...شده حس کنید از ته چشمانتان بخار بلند میشود..تنتان جهنمی شده باشد برای خودش...که بلوزتان را در بیاورید و همانطور برهنه دراز بکشید روی سرامیک های یخ آشپزخانه ولی داغی جانتان کم نشود...لب هایم از شدت عطش ورم کرده اند...و عطش دارم...عطش...انگاری توی کویر زندانی شده ام...و هرجا میدوم به آب نمیرسم..و خورشید همه جا مستقیم بالای سرم هست و میدوم...و نه به آب میرسم..نه به سایه...تا بحال شده اینهمه عطش داشته باشید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:3  توسط بهار  | 

...

عذرخواهی به خاطر غیبتم...

چند روزیه که سیستم اینترنتم قاطی کرده... زود برمیگردم و مینویسم...

این روزها حالم خوبه خیلی خوب... آقای او عاشقمه اینو از چشماش میخونم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 8:51  توسط بهار  | 

موهای سپید..خاطرات انگشتان توست..که از یاد گیسوانم نرفته است..

.

آمدم خانه...از وقتی ماهی قرمز کوچیکه مرده..خونه بدجور بوی تنهایی گرفته...دیشب مهمان داشتم..نگین و بهرنگ..تا نصفه های شب...بهرنگ برایمان سازدهنی میزد..پنجره ها را باز گذاشته بودیم..هوا خنک بود...خنک و بهاری..کف نشیمن دراز کشیده بودم و دلم با صدای ساز زدن بهرنگ به هزار و یک جا سرکشی میکرد.دستم را مدام فشار میدادم روی ورم پیشانی ام...درد میگرفت..و بعد رها میکردم..دردش آرام میشد...بهرنگ سازدهنی میزد....دلم میرفت پی خیالی که بارها و بارها توی ذهنم کشیده بودم...پیانوی مشکی..و دستانش و من...دست هایم را باز کردم...بهرنگ سازدهنی میزد..و هوا خنک بود..خنک تر از یک شب بهاری...ومن مدام فکرم پرواز میکرد...و گوشه ی موهایم را ریخته بودم روی صورتم..و مدام عطرش را بو میکشیدم...ساز دهنی ساز غریبی است..دلت را یکجوری خاص میبرد..آرامت میکند..و پس زمینه اش یک غمی است که به دلت میشیند..بهرنگ و نگین خوابیدند..ملحفه های سفید را پهن کردم روی تخت..همانجا خوابیدند..روی تخت...توی اطاق خواب...میدانید اطاق خواب و تختم...بهانه است....هیچ جوری نمیشود رویش خوابید..یکجوری بغض داغونت میکند آنجا...جای خوابم اینجاست..کف نشیمن...اینجا که بین مبل ها فقط به اندازه ی یک بهار جا دارد و بس...وقتی غلت میزنی میخوری به پایه های مبل...آنوقت دلت نمیگیرداز تنهایی...

.

استاد صبح زنگ زد و اجازه خواست خونوادش با خونمون تماس بگیرن و صحبت کنن..برخلاف دوماهی که اونهمه اصرار میکرد و من مدام انکار..که میگفتم..نه..من قصد ازدواج ندارم...که شرایطم فلان است و بهمان...اینبار مقابل حرفش فقط سکوت کردم...سکوتی که به علامت رضایت تعبیر شد...بغض چنبره زده بود ته گلویم..آب دهانم را بزور قورت میدادم...استاد حرف زد و قرارش را گذاشت برای آخر هفته ی بعد که پدرش از سفر فرنگ برگردد..که زنگ بزنند و با خانواده ام حرف بزنند...ومن فقط گوش میدادم و سکوتی پشت بندش...میدانید..من تسلیم شده ام...شده ام مثل سربازی که بعد سال ها مبارزه برای زنده ماندن و برگشتن از جنگ..درست توی آخرین روزها...میفهمد دیگر کسی را ندارد..که تنهاست..که تلاش تمام این سالهایش بی فایده بوده...که زنده مانده اما تنهاست..که دیگر این زنده ماندن برایش دردی را دوا نمیکند....تسلیم شده ام...دلم ساز دهنی زدن بهرنگ را میخواهد..دلم یک پیانوی لعنتی میخواهد...دلم ..دلم...دلم...حالم خراب است امشب...کاش ماهی قرمز کوچیکه زنده بود...میگذاشتمش روی میز..برایش حرف میزدم..و اون نمیفهمید..و فقط زل میزد به من و دهانش را باز و بسته میکرد..هوا خنک است..باد می آید...و من تمام این روزها..و ماه ها را صبر کردم..صبر کردم...صبر کردم...و هر شب و روز توی خیالم زندگی کردم با....آخرش هیچ چیزی نصیبم نشد..میبینید..دروغ است که میگوین خدا با صابرین است...

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:25  توسط بهار  | 

.

دست خودت نیست زن که باشی
گاهی رهایش میکنی و پشت سرش آب میریزی
و قناعت میکنی به رویای حضورش
به امید اینکه او خوشبخت باشد
دست خودت نیست زن که باشی
همه دیوانگی های عالم را بلدی

.

فاطمه برایم توی کامنت این شعر را گذاشت...و دیدم مصداق خودم است..خود خودم...که گهگاهی..خل بازی هایم گل میگیرد و میشوم نهایت دیوانگی...نمونه اش امروز صبح...از جلسه باید میرفتم دو شهر بالاتر...توی جاده...هوا ملس بود...پشت رول..یکهو هوس کردم دستهایم را از روی فرمون ماشین بردارم..دستهایم را باز کنم به دو سمتم..و پاهایم روی گاز بازی بازی شان گرفته بود.....ماشین به راست منحرف شد...و یکچیزی در من بود که تمام شدن را میخواست...باورتان میشود...دلش میخواست تمام شود...شاید همه ی خل بازی هایم کمتر از دقیقه ای بود..اما یک عرض فراصوتی داشت...یکجوری کش آمده بود...دستهایم فرمان نمیبردند از مغزم...یک آن صورت کسایی که دوستشون دارم از جلو چشمام گذاشت..شاید فکر کنید دارم ... شعر میگم...اما باور کنید..یک آن همه چیز عجیب بود...که یکهو دست هایم روی فرمان قفل شد..یکهو خودم را جمع و جور کردم..یکهو توی شونه ی خاکی راه با یه صدای عجیبی لاستیک ها جان کندند و جان کندند و ایستادند...و خاک بلند کردند...دورو برم خاک بود..و صدای بوق ماشین ها...چشمانم دوباره نشتی گرفته بود..و یواشکی میریخت..در ماشین را باز کردم...یه مزدای سفید پیچیده بود کنارم..مرد میانسالی بود..نگران بود...مدام میگفت..حالت خوبه دخترم..دخترم...دخترم...سرمو تکون دادم....از ماشینش پیاده شد..بطری آب معدنی بهم داد و پاشیدم رو صورتم..رو مقنعه ام...توی یقه ی مانتو ام...سرمو شاید به معنی تشکر تکون دادم و نشستم پشت رول....و آروم راه افتادم...میبینید مرز دیوونگی ام چقد وسعت پیدا کرده...راس میگی فاطمه...دست خودت نیست زن که باشی..همه ی دیوانگی های عالم را بلدی...

.

اینم از وبلاگ نسا کش رفتم...

از  رها کردن نترس........

 هيچ کس نمي تواند چيزي که مال توست را از تو بگيرد....

 و تمام دنيا نمي توانند چيزي که مال تو نيست را برايت حفظ کنند..


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 17:43  توسط بهار  | 

.

گفت...آدمایی که میرن دیگه مهر تموم میخورن..دیگه نباید برشون گردوند...میشه صبح تا شب از نبودشون اشک ریخت..میشه بغض کرد..میشه بیقرار شد..میشه دونه دونه عکساشونو گرفت و رو صورتشون دست کشید و بغضص کرد..اما نباید برشون گردوند...باید یاد گرفت..اونکه رفته دیگه رفته...گفت..بهار..من عاشقشم...تموم دنیایه منه..ولی دیگه نمیتونم اجازه بدم برگرده....میخام عاشقیو کنار مردی تجربه کنم که تو چشماش بیقراریو می ببینم...گفت...میدونی بهار...میخام  بذارم این عشق همینجا توی گوشه ی دل و مغزم بمونه...اجازه بدم کنار اون دخترک عروس باشه..شبا توی رختخواب باهاش غلت بزنه...اجازه بدم ببوستش...اجازه بدم بهش بگه دوسش داره..اجازه بدم عشقبازی کنه و هر روز منو بیشتر فراموش کنه...میخام بهش اجازه ی همه ی این کارارو بدم..آخه آدمی که رفته ..دیگه رفته...من دیگه نمیخامش....

.

پگاه...پسرک ۶۹ انتخاب کرد...و نقطه گذاشت کنار اسم بوی فرند متواری..به گمونم غروب بود...پسرک ۶۹...اومد دنبالش...از پله ها بالا اومد...درو باز کردم...یه کیسه ی فانتزی مشکی دستش بود...توش ۵ تا شاخه رز بود..و ته کیسه یه جعبه ی کادو پیچ شده ی نقره ای...پگاه کفشای آل استار صورتیشو پوشید...کیسه ی مشکیو گرفت..بینیشو فرو کرد تو گلا...و دستشو توی بازوهای پسرک قفل کرد و باهم از پله ها پایین رفتند...

به همین راحتی یکی از قصه های عشق و عاشقی تموم شد...میبینید ناگهان چقد زود دیر میشود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 20:11  توسط بهار  | 

با احتیاط بخوانید...سطح نوشته هایم لغزنده است..بسکه من سطر به سطر باریدم و نوشتم..

.

بالاخره بعد کلی دودوتا چارتا کردن تصمیم گرفتم امشب قضیه را برای پگاه تعریف کنم...اینجوری بار سنگینش از رو شونه های نحیفم برداشته میشه..وبالتبع این خود پگاهه که درست یا غلط میبایست تصمیم بگیره...من این وسط فقط نقش یه پیام رسونو دارم..همین و بس...در راستای همین ماجرا برای شام دعوتش کردم...و غذای مورد علاقشو یعنی کشک بادمجون درست کردم...الانم میبایست برم پیاده روی..تا حوالی ۸-۸.۳۰ که پگاه میرسه تنها نباشم...یجورایی تنهایی این خونه ..اونم تو غروبای بهار خفه ام میکنه...اون استاد درس فلانمون توی دانشگاه..دیشب تماس گرفت..و بحث را از پروژه فلان درس شروع کرد و بعد رسوند به برداشتن پایان نامه با فلان استاد و بالاخره جمله های آخرشو رسوند به اینکه...قصدش جدیه..و اینکه ماها دیگه از شور و شر جوونی گذر کردیم...و توی تصمیمش هیچ تردیدی نیس..و از آبان ماه که منو دیده به این قضیه فکر کرده و بالاخره تصمیمشو گرفته...و به من فرصت داده که فکر کنم...تا آخر امتحانای این ترم...

نمیدونم...حتی فکر کردنشم استرس انگیزه..اینکه یکی دیگه بیاد و بشه مرد زندگیت..برای منی که هنوز یواشکی دلم بسته به یکی دیگست...میدونم کارم حماقته..میدونم او رفته..میدونم از اولش برا من نبوده..میدونم برای یکی دیگه بوده...میدونم اگه مدام بشینم و زار زار از زور دلتنگیش اشک بریزم هیچی درست نمیشه....میدونید..به تموم مقدسات عالم همه ی اینارو میدونم...ولی ته دلم سنگینه...نمیدونم دیشب چقد توی رختخواب ریز ریز گریه کردم...یجورایی مثه بچه ها ترسیده بودم..و مدام با خودم میگفتم...میخوان ازم بگیرینش....بین ترسیدنام خنده ام گرفته بود...میگفتم دخترک...اصن برای تو نیست که ازت بگیرنش...تموم شده است...بس کن این اصرارو...بذار زندگی ادامه داشته باشه...بذار خوش باشه....میدونید اینارو مینویسم..برای خودم..که بعدترها بدونم حسای ضد و نقیضمو...امیدوارم منو ببخشید بابت حرصایی که از خوندن این جمله ها بهتون دست میده....مستاصل شدم...دلم از دیشب مدام خودشو به در و دیوار میزنه...راستشو بخواید از وقتی که اونروز توی خیابون او رو دیدم..تو ماشین..همراه یه دختر...دیگه مطمعن شدم برای همیشه تموم شدیم...فهمیدم رفته سراغ زندگیش...لابد با دختری که دوسش داره...لابد همون دخترک که جلوی ماشینش نشسته بود..همونی بود که عاشقشه....ولی هنوز بیقرارم....بهرحال اون رفته سراغ زندگیش...منم میبایست راهمو مشخص کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 19:17  توسط بهار  | 

.

میگوین زندگی سگی یعنی همین..باور ندارید...عصری رفتم خانه ی پگاه...درست سر تقاطع..ماشین طلایی برق برق زد...گفتم..یعنی خودش است..نه....هست؟نیست؟..نزدیکتر که رفتم فهمیدم...بعععله...ماشین خودش است...جناب بوی فرند متواری پگاه..که بعد مدتی کاشف بعمل آمد ازدواج کرده...یکجوری کز کرده بود پشت فرمون...و تریپ کشتی غرق شدگان را بخودش گرفته بود که یه آن فکر کردم که سناریو عوض شده...واین پگاه بوده که نارو زده و یکهو غیب شده و بعد ازدواج کرده...از ماشین پیاده شد...سرش بدجور روی گردنش سنگینی میکرد گویا...چون مدام به اینور و آنور کجش میکرد...گفتم..چی کار کردی؟؟...و این جمله تبدیل شد به بغضش..و اشکی که از گوشه ی چشمش پایین ریخت...خلاصه..آقای بوی فرند متواری که الان تبدیل شده به شاه دوماد...مثه چی پشیمون شده...و هزار و یک قصه تعریف کرده از خریتش...و میگوید میخواهد برگردد..که انگاری هیچ زنی برایش پگاه نمیشود...تنها حرکتی که مقابل این شوک وارده نشان دادم..گفتن کلمه ی دست نگهدار بود..و تند تند خودم را به خانه رساندم...حالا مانده ام وسط..چه کنم...بگویم به پگاه؟ نگویم؟...که اگر بگویم...زندگی آن دخترک عروس چه میشود..که با هزار و یک آرزو آمده و شده همسر این جوانک..آنوقت شوهرش کفتر یک بوم و دو هواست....اگر نگویم...میترسم پگاه بعدها که بشنود قصه را ..بیاید و یقه ام را بگیرد و بگوید اصلن تو چکاره بودی..که میان من و عشقم جدایی انداختی.....مثه یه موجود دوحرفی توی گل گیر کرده ام...تازه فکرم درگیر این پسرک ۶۹ تازه وارد به زندگیه پگاه هم هست...بسکه این پسر مرد است..بسکه جوانمرد است...بسکه بلد است روش های مردانگی را...باورتان نمیشود..من و پگاه ازین پسرک ۶۹ کارهایی دیده ایم که جز تعجب کاری از دستمان برنمی آمد...یعنی انقد این پسرک قابل احترام است که دلم نمی آید بوی فرند متواری بپرد توی زندگی پگاه و پسرک ۶۹ را تار ومار کند....حالا مانده ام چه کنم...بگویم؟نگویم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 19:50  توسط بهار  | 

.

دلت که دلگیر باشد فرقی نمیکند چه کسی تورا دوست دارد؟...فرقی نمیکند پسرک ماشین سورمه ای باشد..با آن ادبیات کلاسیکش..و لفظ قلم حرف زدن هایش.....و یا ادوین باشد..که مثل گیاه  هرز پیچیده دور زندگیت و دست بردار نیست..و مدام کلافه ات میکند....و یا.جورج کلونی باشد که جدیدا مدام خودش را سر راهت قرار میدهد...و هر بار اسمش را میگذارد دست سرنوشت.....فرقی نمیکند استاد معماری ندا باشد با آن نگاه عجیب غریب هنری اش..فرقی ندارد حتی...اگر همکلاسی دانشگاهت باشد که جدیدا توی همه ی درس ها با تو همگروهی میشود...فرقی ندارد استاد درس فلانت باشد...که تکست بدهد و بخواهد آمار زندگیت را در بیاورد....نووووووچ....دلت دلگیر است....دلت هیچکدام از این دوست داشتن ها را نمیخواهد..دلت با هیچکدام ازین پاپی شدن ها نیست...دلت میخواهد برای مدتی هم شده تنهایت بگذارن...که تو بمانی...با خیالش...برای خودت ببافی و ببافی و ببافی...اعتراف میکنم...که میدانم...که مطمعنم او هیچوقت دوستم نداشته...برای همین رفته سراغ زندگیش...با کسی که دوستش داشته..خوب تلخ است..ولی حق میدهم به او...هرکسی باید بدنبال عشقش برود...او هم رفته سراغ عشقش لابد...میدانید..تلختر این است که باور کرده ام...دیگر ندارمش...که تسلیم شده ام...که میدانم همه چیز برای همیشه تمام شده...البته هنوز از فکر اینکه لابد فلاتی را توی بغلش گرفته مثه بچه ها زار میزنم...ولی مدام با پشت دستم اشکامو پاک میکنم و میگم...هیییس بهار...بذار خوش باشه...عیب نداره...میدانید این روزا عادتم شده...شب ها توی رختخوابم پهن شوم...چراغ ها را خاموش کنم...و توی ذهنم مدام با خیالش زندگی کنم.....عادت کرده ام غروب ها دست خیالش را بگیرم...خودم را فرو کنم توی بغل خیالی اش و باهم برویم پیاده روی...شانه به شانه...حال منو توی این غروب های بهاری دو نفره ...خیابان های این شهر میدانند...سنگفرش های نصفه ونیمه ی این خیابان ها...ردپای من و خیالش جامانده روی تمام سنگفرش های این خیابان...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 18:8  توسط بهار  | 

و شاید زندگی از نو

.

دوستی داشتم که میگفت "هیچوقت نذار اشکهات بند بیان.ترسناکه وقتی چشمات خشک میشن "....میدانید ۲ هفته..درست ۲ هفته است که ترسناک شده بودم..اشکهایم بند آمده بود..انگار از روز اول این چشم ها اشکی به خود ندیده بودند..ته مردمک چشمانم یخ بود...خودم را زده بودم به بی خیالی..و ذره ذره اسباب خانه ام را می چیدم..ذره ذره اینجا را سامان میدادم...ذره ذره اینجا بوی زندگی گرفت...وامشب اولین شبی است که من مانده ام و این خانه..اینجا ...لحافم را پهن کرده ام کف نشیمن...در بالکن را باز گذاشته ام...نرم نرمک باد می آید و پرده را تکان میدهد...خانه تاریک تاریک است..هر از گاهی ماشینی از کوچه خیابان ها رد میشود و نورش را می اندازد توی خانه ام...ماس ماسک را روشن میکنم..کمی خانه ام نور میگیرد..برای خودم یک کاسه بستنی شاتوت میریزم...و مینشینم توی تاریکی..کنار ماس ماسک..توی رختخوابم....اما میدانید هزار و یک خانه ام عوض کنم..یکچیزی اینجا..پشت این استخوان های لعنتی احساس تنگی دارد..یکچیزی آنجا توی آن جمجمه برای خودش انباری از رویاهایی است که برای خانه ام ساخته بوده ام...هزار و یک بازی هم در بیاورم آنهمه رویا یکجایی..یکروزی..یکشبی مثل امشب می آیند یقه ام را میگیرند و بر سرم آوار میشوند..و بیقرارت میکنند...آنقدر که قلبت تند تند میزند..مثه گنجشکک اشی مشی...برای خودم میخوانم..."گنجشکک اشی مشی...لب بوم ما نشین..بارون میاد خیس میشی...برف میاد گوله میشی..میوفتی تو حوض نقاشی."....شده ام گنجشکک اشی مشی..قلبم تند تند میزند و تب کرده ام...و اینهمه بستنی هیچ فایده ای ندارد.......میبینی دوست من...دوران ترسناکی ام سر آمده...دوباره این اشک ها برگشتند..راستش را بخواهی نگرانشان شده بودم...نگران نیامدنشان....خوش آمدید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 22:32  توسط بهار  | 

.

خونه ی جدیدی پیدا کردم...و اینروزهای آتی را باید مشغول جابجایی و اسباب کشی باشم..خواستم بگویم چند روزی درگیر کارهای جابجایی هستم..شرایطم استیبل که شد میام و مینویسم...مثه همیشه...هر روز..وتند تند آپ میکنم...تصمیم گرفتم اینبار از مردم بنویسم...از زندگیاشون.از خواسته هاشون...میخام مدام زل بزنم تو کارای تک تکشون و بنویسم از روند زندگیشون.....

نمیدونید اینروزها چقد اتفاق های جدید برام افتاده...راستش را بخواهید اکثر اوقات بغض دارم ولی حق گریه و زاری به خودم نمیدم...خودم از پس زندگی خودم براومدم..تمام پروسه ی بدنبال خونه گشتن و بستن قرارداد و جمع کردن وسایل از خونه ی قبلیو خودم بتنهایی انجام دادم...حس میکنم این مرحله ی جدیدی از زندگیمه و من به اینتهایی نیاز دارم...بیتابم هرچه زودتر وسیله هامو بچینم و بایستم پشت پنجره ی خونم و به مردم زل بزنم..اینبار برخلاف دوبار قبلی برای دل خودم این خونه رو انتخاب کردم...نه برای بدست اوردن دل یکی دیگه...

بیقرارم که بیام و براتون مثه قدیما بنویسم...برمیگردم...زود..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 17:45  توسط بهار  |